باخت..
بی حرفی و حدیثی.. غزلی..
به قصد لشکر دشمن اگرچه تاخته بودم
نشست بر جگرم خنجری که آخته بودم
اگرچه دست پس از دست بخت خوش به من افتاد
به دست آخرم اما به بخت باخته بودم
به ناگهان زمین لرزه زیر قلعۀ خشتی
خراب شد به سرم آنچه را که ساخته بودم
گذاشت سر به گریز از گذار راه به بیراه
هرآن ترانه که در آن تو را نواخته بودم
فریب خوشه مرا نیز بی نصیب به در راند
تمام داغ من این بود اگر گداخته بودم
دریغ از من و آنچه وبال معرفتم بود
چنان که با تو نه بودم نه هم شناخته بودم..
خیلی بعد نوشت:
خوشحالم از اینکه بعضی از دوستان چندان ارتباطی با این کار برقرار نکردند، و کاش باقی دوستان نیز اینگونه بوده باشند..
+ نوشته شده در شنبه ۹ آذر ۱۳۹۲ ساعت 14:10 توسط ابوذر دارابی
|