او
او آمد و گرفت مرا روبهروی من
خیره شدیم، من به منش او به اوی من
دیدم چه آشناست نگاهش به چشم من
دیدم چه خوش نشسته غمش در گلوی من
رفتم به او که دست پری از سلام داشت
آمد به من؛ به خالیِ بیگفتوگوی من
رفتم به او چنان که عطش میرود به آب
آمد چنان زلالیِ خون در سبوی من
او را نفسنفس که میآمد کشیدمش
یا او کشید سرخی خود را به روی من؟
کمکم صدای زمزمه از جا بلند شد
از کاسهٔ نگاه من و تار موی من
او را درون رگ رگ جانم شناختم
او را که خط کشید به هر آرزوی من
او آمد و گرفت مرا، از تمام من
او بود هرچه بودِ من، او بود هوی من.
مهر ١۴٠٣
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ آبان ۱۴۰۳ ساعت 14:9 توسط ابوذر دارابی
|