شاید این واپسین بوسه باشد
شاید این آخرین نای جانم
می‌سپارم به لبهایت آن را
تا که راحت بمیرد دهانم

شاید آری نگاهی پس از این
دیگر از من به سویی نچرخد
مات و بی‌انتها وابماند
چشمم از رفتنِ ناگهانم

من چه هستم به جز داستانی
از فرازی که رو به فرود است؟
قهرمان درنیامد از این مرد
مرده بادا من و داستانم!

زندگی نیمه‌ای پر به من داد
از تو و بودنِ بی‌کرانت
نیمهٔ دیگر اما... دریغا!
من همان خالیِ بی‌کرانم

شاید این واژه‌ها -هر چه هستند-
عشق، حسرت، فریب، اشک، لبخند
آخرین‌های من با تو باشند
آخرین‌های من از جهانم

آخرین‌ها همیشه غریبند
بی‌خبر، اتفاقی، می‌افتند
آخرین‌های من! کی، کجایید؟
پشت این جمله‌ها؟
ها! گمانم!

آخرای پاییز ١۴٠٣