ماهیامون حالشون خوبه؟
- ماهیامون حالشون خوبه؟
این اولین جملهای بود که وقتی صبحِ سحر بیدار شده بود ازم پرسید.
به سرعت جواب ندادم، راستش منتظر چنین سؤالی، آن هم در این وقت و تاریکی هوا که از سر اتفاقی از خواب برخاسته بود، نبودم. ضمن اینکه ماهیها هم حالشان خوب نبود. از پنج تا ماهیِ قرمزی که دیشب خریدیم سه تایشان مرده بودند. یک شب را هم حتی در خانهٔ ما به صبح نرساندند طفلکها. دیشب هر چه فکر کردم یادم نیامد آخرین بار کی و کجا، ماهی عید خریده بودیم، برای همین از حاتمه پرسیده بودم که یادت هست؟ که او هم گفت یادم نمیآید.
دلِ دیدن روی آب آمدنشان را ندارم، برای همین است که سالهاست سفرهٔ هفتسین ما ماهی ندارد. دیشب اما حریف آن همه شوق و ذوق رضا، وقتی دو آکواریوم بزرگ پر از ماهی قرمز را در پیادهرو دید، نشدیم و بدون اینکه تلاشی برای توجیه کردنش بکنیم برایش ماهی خریدیم، آن هم نه یکی و دو تا؛ پنج تا. پنج تا ماهی که حالا دوتایشان ماندهاند.
بعد از یک مکث نسبتاً طولانی بهش گفتم: «بد نیستن!» و دوباره خواباندمش تا جواب درستودرمانی برای وقتی بیدار میشود جفتوجور کنم.
١١ اسفند ١۴٠١